خرید بک لینک

درباره سایت

گاهی

امکانات وب

از خستگی و کمر درد جون ندارمولی نمیدونم چرا نمیرم بخوابم؟!امروز وقتی رسیدم خونه دلم میخواست دوش بگیرم اما مقاومت کردماول ظرفها رو شستم و سینک رو سابیدمبعدم گاز و هود رو بعدم گردگیری کردم تا عصر بشه و بتونم جاروبرقی روشن کنمجارو زدم و گفتم دیگه بسه طی نمیزنماما زدمبعدم سرویس شستم و حموم رو بعدم دوش گرفتم۵ ساعت نان استاپ کار کردم!!!!اما دیگه خبری از شام نیست :/وقتی رسیدم خونه خیلی خسته بودم اما خوابم نمیومد ولی بخودم قول دادم شب ساعت نه بخوابموقتی اینجوری میافتم رو دور کار کردن به تازگی فهمیدم واکنش بدنم هست وقتی سطح استرسم خیلی بالا میره....آروم بودم ولی وقتی با خواهرک صحبت کردم و گفت نباید چشم مامان اینجور بشه مضطرب شدم خیلیییی شدید، به حدی که نتونستم تمرکز کنم و همکار گفت میخوای بری برو و من از خدا خواسته اومدم خونه...دکتر گفته بود برای پایین آوردن فشار چشمت مجبور شدم این قطره رو بدم و اینم اکثرا حساسیت میده ...دلم میخواست اونجا بودم تا یه چیزی به دکتره میگفتم!!!بمیرم مامان چقدر درد کشیده بود....همه چی به ظاهر آرومه ولی هیچی روال نیست....همسر خیلی باهام حرف نمیزنه و وقتی باهاش مطرح کردم ، گفت «در حد نیازم صحبت میکنم » خب خیلی برام درد آور بود ولی چیزی نگفتم...فعلا تمرکزم رو گذاشتم روی خودم و سعی میکنم خودم رو از این منجلاب افسردگی بکشم بیرون با چی؟!با زیاد کار کردن....بله.... روزی حدود ده ساعت سرکار میمونم و کار میکنم .... بدون یک ریال اضافه تر....چرا دارم اینها و اینجا میگم؟!نمیدونم شاید چون نیاز داشتم حرف بزنم اما وقتی همسر رسید، یکم تلویزیون نگاه کرد و بعدم رفت خوابید....منم روی کاناپه ولو شدم و دارم مینویسم....دلم میخواد زودتر پاییز شه....دلم یه سفر شمال میخواد و ج

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1402 ساعت: 16:24

صفحه بندی